نویسنده : عزیز ویس

azizwais@yahoo.com

 

زبان درازی یک حراف پرمدعا

 

چندی قبل با استفاده از فرصت خواستم تا از طریق « انترنیت »  در جریان وقایع وحوادث روز، در کشور دربندم قرار گیرم ، مثل همیشه کار را از « سایت » های پر بار و وزین « گفتمان » و « افغان - جرمن-  آنلاین » آغاز نمودم . در سایت « افغان - جرمن - آنلاین » مقاله ای از قلم آقای « نگارگر» که از دیرباز یعنی آنگاهی که هنوز« مضطرب باختری » تخلص می کردند ؛ با ایشان معرفت داشتم ؛ زیر عنوان « مردم سالاری یا روشنفکر سالاری ؟ » بیشتراز سایر مقاله ها مورد نظرم قرار گرفت . چه با آنکه از تغییر مواضع فکری وعقیدتی جناب شان  بیش از سه دهه می گذشت ، تا آن زمان ازایشان درآن باب کدام مطلبی نخوانده بودم . بیشتر فکرم متوجه آن بود ، تا انگیزه ومحرک شان را از این حرکت دریابم . از شما چه پنهان فکرم زیاد به جایی نرسید به جز آنکه شاید بتوان یکی ازانگیزه ها را پاسخ ایشان برای سوال طرح شده از جانب « شعله جاوید – شماره سیزدهم – دوره سوم – جوزا، سلطان ۱۳۸۵ مطابق با ماه جون ۲۰۰۶» به شمار آورد . اما ، ازآن جاییکه نشریه فوق الذکر در پاسخ به سوال یکی از خوانندگانش در دوام بحث روی عقیده وطرز فکر« استاد انجنیرعثمان » در رابطه با آقای « مضطرب باختری (نگارگر) » در شماره یادشده نگاشته بود :

« مضطرب باختری نیز چنین بوده است . اودر پشاوربرای خود وتمام افراد خانواده اش یک یک جلد قرآن ویک یک لیر تهیه کرده بوده وهمه شان پس از نماز صبح تا طلوع آفتاب به قرائت قرآن مصروف میشده اند . اینکه این قرآن خوانی آنها بعد از رسیدن به برتانیه هم ادامه یافته یانه ، ما دقیقا چیزی نمیدانیم .»

می باییست مطابق به سوال آنها جواب داده می شد . یعنی بیشتر از آن که خود را در مسایل تطبیقی مارکسیزم وآن خطا هایی که زمانی خود نیز آنها را « اجتناب ناپذیر » می دانستند واز طرف آقای « نادر» به درستی در مقایسه با جنایت های عظیم وهولناک ادیان در درازنای تاریخ – چه بهتر بود تا جنایت های قیاس ناپذیر مدعیان آزادی عقیده وفکر ومبشران دیموکراسی وخرد گرایی غربی را در جهنم های سوزان آلمان هیتلری ، الجزایر تحت سلطه فرانسه فوق متمدن ، ویتنام ، کامبوج ، لاووس ، افغانستان و عراق زیر سلطه « تمدن برتر» ایالات متحده امریکا وسایر موزیم های جنایت های  مدافعین تفکر بورژوازی ، نیز می بدان افزودند تابرای آنهایی که از فرط « اضطراب»  در تب سخن می گویند دارویی می گردیدـــ کم رنگتر نشان داده شده بود ؛ مصروف می ساخت ، صاف وساده می نوشت که بلی ویا نه . در صورت جواب « بلی»  از ایشان انتظار می رفت تا حد اقل چیزی در سطح « کژ راهه » احسان طبری – امید است این توقع بیش از توان شان نباشد – تحریر وآن را در خدمت همگان قرارمی دادند  وبه علاوه  ، مزایا و برتری های نظریی را که چرخش فکری شان را از « مارکسیزم لننییزم -اندیشه مائوتسه دون» و تشرف مجدد شان را به اسلام مدلل می ساخت نیز می نگاشتند ویا این که به مانند همپالگی های اسبق و کنونی شان    « داکتر نجیب ها، کشتمند ها، سلیمان لایق ها و. . .»  اسلام پناهی وکربلایی نمایی پیشه می نمودند ، نه اینکه به عادت قبلی شان که تبحر در فحاشی ولجن پراگنی بود ، پناه برده هر آنچه را خود در خور آن اند به دیگران نسبت دهند . واگر جواب« نه»  بود، جوابی به همان معنی داده به گفته ایرانی ها    « قال قضیه را می کندند »  .

در هر صورت هنوز پاسخ روشنی برای دریافت آن « انگیزه » نیافته بودم ، که نوشته آقای « غلام محمد نادر » در سایت « گفتمان » انتشار یافت . آقای « نادر » که بنا بر متن نوشتار شان می باید از ارادتمندان سابق آقای     « مضطرب باختری » بوده باشند با لحن سرشار از صمیمیت وحفظ احترام یک« مقام در تاریخ معاصرکشور» درمقطع زمانی خاص خودش ، کوشیده بودند تا به شکلی حافظه آقای « مضطرب باختری» را دوباره زنده ساخته ، دست تطاول « نگارگر» را که به شدت آن بی چاره را به حضیض ذلت می کشاند ؛ کوتاه سازند . – این که آن تلاش چقدراثرگزار وکامیاب بوده ، باشد سرجایش – مگر پاسخ گستاخانه و رکیک آقای « نگارگر» توام با رجز خوانی های آن چنانی « اگر جناب نادر ودیگر همرزمان شان در این مورد بحث عالمانه ومستقل بنمایند من حاضرم این بحث را تا آن جا که مطالعه ام اجازه بدهد دوام بدهم ولی به شرط این که توسل به احساسات را کنار بگذارند واگر خویشتن را بسیار عالم می پندارند ، تصور نفرمایندکه طرف بحث به کلی از مرحله پرت است . آری :

با ما سخنی زشرح شمسیه مگوی

ما نیز از این نمد کلاهی داریم   »

در قسمت آخر بند آخر مقاله شان زیر عنوان « همه چیز معروض به تغییر ودگرگونی است به استثنای مغز های متحجر مبتلا به ویروس ایدیولوژی » به وضاحت نشان داد که مادرآن نبشته با مریضی سروکار نداریم که حافظه را از دست داده باشد وما بخواهیم با ذکرخاطره هایی چند از گذشته ها ، دوباره آن حافظه را زنده نماییم ؛ بلکه سروکار ما با یک حراف پر مدعایی می باشد که تصمیم دارد در این مقطع زمانی به عوض آن که تمام قلم ها را به افشای جنایت ها ومظالم امپریالیزم جنایت گستر ایالات متحده امریکاوشرکا ، که هر دم خونی را بر زمین ریخته وبنیانی را به خاک برابرویک سان  می کنند ؛ دعوت نموده واگربه راستی در دفاع از آمپریالیزم « ریگی در کفش ندارند » ، در صف مردم ایستاده علیه تجاوزودولت دست نشانده آن موضعگیری نموده به افشا گری دست یازند ، به خاطر مشغول و مصروف ساختن فرزندان جانباز این میهن که تا هنوزازرنج زخم های تجاوز روس اشغالگر ومزدوران بی مقدار خلقی پرچمی اش وددمنشی های از گور برخاستگان تاریخ - بخوانید دوستان عقیدتی آقای نگارگر– درعذاب اند ، جبهه جدیدی را کشوده وازآن طریق قدرت آتش فرزندان این میهن را بکاهد .

آقای « نگارگر » ،  پیش شرط خودت را به خاطر ادامه بحث بیان داشتی . من هم به نوبه خود پیش شرطی دارم : درصورتی که خودت ویا کسی دیگری از همفکرانت حاضر باشد در کنار هر صفحه بحث فکری وعقیدتی یک صفحه هم در افشا گری جنایت ها ومظالم امپریالیزم امریکا وشرکا در کشور ما بنگارد ، من حاضرم در دفاع  از تمام آثارپیشوایان مارکسیزم – لینینیزم از « مارکس تا مائو»  در مقایسه با آثارسیاه وزرد مورد قبول ، تکریم و تقدیس تان قلم بزنم . این کز واین میدان . می خواهید از تورات شروع کنید ویا انجیل ویا قرآن ؟ ویا می خواهید یکی از آنها را با« مانیفیست کمونیست ، چه باید کرد ؟ در باره پراتیک و...» به مقایسه گیریم . حق انتخاب را هم شما دارید . مشروط برآن که هوچیگری وفریاد « وا اسلاما » وچماق تکفیر تان را با خود نداشته باشید .

واما سخنی چند پیرامون در! هایی که آقای « نگارگر» سفته اند :

 قبل از وارد شدن به بحث های آقای « نگارگر» لازم می دانم تا چند نکته را خدمت گرداننگان محترم سایت ها من جمله سایت های « افغان – جرمن – آنلاین » و« گفتمان » تقدیم نمایم  . امید است ازاین تذکرزیاد دلگیر نگردند.

 در این اواخرهر زمانیکه خواسته ام مطلبی را در یکی از سایت ها مطالعه نمایم ، جلو اسم برخی از نویسنده ها رتبه های علمی وشهرت هایی را مشاهده نموده ام که در اساس مستحق آن نبوده اند . دومثال بارزدر این باب رتبه علمی « پوهاند » و شهرت استاد است که با تاسف « به شاخی باد » گردیده وچیزی نمانده که برخی ها از انتساب به آن انزجار خویش را ابراز دارند .

صرف نظر از معنای مستقیم واژه مرکب« پوهاند » زبان پشتوکه در فارسی می توان آن را به « دانشمند » ترجمه نمود ، مفهوم بس مشخص وعالیتری نیزدرآن مضمر است ، وآن هم بالا ترین رتبه علمی در         « پوهنتون » های افغانستان می باشد . رتبه های علمی در « پوهنتون » های افغانستان که از « نامزد پوهیالی » آغاز وبه « پوهاند» خاتمه می یافت شامل مراتب آتی بود : « نامزد پوهیالی ، پوهیالی ، پوهنیار ، پوهنمل ، پوهندوی ، پوهنوال وپوهاند » . با در نظر داشت این سلسله مراتب که با تدوین آثار مشخص ودر خور دفاع علمی می شد به رتبه عالی تری ارتقا یافت  ، وچون آقای « مضطرب » آن روز و           « نگارگر» امروز هنگامی که در سال 1347 زندانی شدند ، تا آن زمان به رتبه « پوهنمل » دست نیافته بودند ، این که جلو اسم شان رتبه علمی«  پوهاند»  گذاشته می شود باید خود ویا رتبه دهندگان شان توضیح دهند که به آن رتبه چه زمانی نایل آمده بودند که کسی را از آن خبری نیست .

به همین ترتیب می توان از شهرت ویا لقب « استاد » یادهانی نمود. این کلمه که در فرهنگ های معتبر – فرهنگ  کامل ۲ معنی ، فرهنگ معین ۷ معنی ، فرهنگ عمید ۵ معنی ، فرهنگ صبا ۵ معنی  وفرهنگ بزرگ سخن ۷ معنی – تعریف گردیده در جامعه ما نیزدر موارد متعدد ومختلفی به کار رفته است . افرادی که  بالاتر از سویه مکتب ها تدریس می کردند ( پوهنتون ها ، موسسه های تربیه معلم ، اکادمی های سپورت ، میخانیکی ، زراعت ، اداره صنعت و... ) ، افرادی با مهارت درحرفه های نجاری ، گلکاری ، رنگمالی و ... ، ودر زبان عوام دلاکها، راننده ها ونوازندگان به آن مسما می گردیدند . مگر در مجامع علمی وفرهنگی ، مقام استادی « به شاخی باد» نگشته برای دست یابی به آن می باییست به علاوه تدوین اثر وتبارز شخصیتی ، یک جمعی از نخبگان همان رشته معین مسوولیت اعطای آن شهرت را به فرد مورد نظر به دوش می گرفتند که به همین علت تعداد استادان درساحه های فرهنگ وهنر از تعداد انگشتان تجاوز ننموده ، نه تنها هر کس مقام ومنزلت خویش را می دانست بلکه سایر مردم نیز میدانستند که با چه کسی طرف اند . که به صورت مثال می توان از شخصیت های ذیل یاد آوری نمود :

استاد بیتاب ، استاد خلیلی ، استاد برشنا ، استاد خیر محمد ، استاد هاشم (رسام ) ، استاد سرآهنگ ، استاد قاسم ، استاد شیدا ، استاد هاشم ( موسیقیدان ) و. . .

اینکه امروز چرا به هرکسی که یک جمله عادی زبان فارسی دری را سلاخی کرد وبا از جا بیجا کردن موقعیت های فعل ، فاعل ومفعول اسم آن را شعر گذاشت ویا به علاوه آن یک روز تباشیر در دست مقابل چند شاگرد نیستاده اند ، خود همان مکتب عادی را نیزاکمال ننموده اند ، ویا هر نوازنده دوره گردی ؛ استاد خطاب می شود رازیست که من به کنه آن پی برده نتوانستم . آیا ضعف سایت ها آن ها را به تملق وادار می سازد ویا عقده حقارت برخی ها را مجبور می نماید تا با رتب وشهرت های دروغی متاع بی مقدار شان را  به خورد مردم بدهند ، نکند پای ارعاب وترسانیدن مردم از آن رتبه ها ، شهرت ها والقاب دروغین به منظور ازمیدان بدر کردن حریف در میان باشد ویا اینکه ایشان نیز از برکت خوان یغمای استعمار روس واز گور برخاستگان تاریخ مانند « ضابط های ماشینی » ره صد ساله را یک شبه پیموده به جنرالی رسیده اند ، که اگر چنین است لطف نموده آن خدمت شایانی را که اسباب ترقی شان را فراهم نموده ؛ بنگارند تا از آن به بعد فردی چون من نوعی ذهن خودرا به آن  مصروف نسازد . درغیرآن ازچنین افرادی انتظار می رود تا لااقل غرور همان « ضابط ماشینی » را که وقتی       « جنرال صاحب»  صدا زده شوند؛ داشته باشند . با اطمینان می توان گفت که شما هم ازپاسخ ضابط ماشینی مبنی برآنکه « مه (من ) جنرال منرال نیستم مره (من را ) ریشخند نکو ( نکن ) »  بی اطلاع نیستید .

واما سخن چندی هم با « پوهاند! » نگارگر :

شما در مقاله اولی تان آگاهانه ویا نا آگاهانه دو قضیه مجزا از هم را با هم خلط نموده اید بدین معنی که به پیروی از « قرچه » که نکند شاخه زیر پایش بشکند ، گاهی به شاخه تطبیقات مارکسیزم پا گذاشته اید وزمانی هم بر روی طزر عقیده وبنیان های فکری مارکسیزم به زعم خودتان خط بطلان کشیده اید . به اجازه تا ن من بحث را در دو قسمت جداگانه به بر رسی می گیرم ، باشد شما نیزازاین به بعد شیر وآب را در یک ظرف وبه صورت مخلوط عرضه ننمایید . چه به یقین نه خوش دارید تا کسی شما را فردی متقلب درک نماید ونه هم راضی خواهید بود تا کسی بر شما مهر آدم نا فهم را بزند .

 از آن جایی که « آقای » نادر یک مقایسه مختصراز خطا ها واشتباه ها در جریان تطبیق « م. ل . ا »  وساختمان جامعه سوسیالیستی با تطبیق « شریعت غرای محمدی » وساختمان جامعه عدل اسلامی – بیچاره نادر از ارادت قلبی وبیعت شما به « عمر ثالث » ملا محمد عمر اطلاع نداشت ورنه می توانست از افتخار های او نیز در تطبیق کامل « نظام شریعت » برای جناب عالی مثال ارائه نماید – تحریر داشته وشما نیز به رد آن نپرداخته اید ، فرض بر آن می گیرم که یا با آن بحث قانع شده اید ویا این که در اصل متوجه آن نشده اید . هر دو صورت ، چه طلب حاصل باشد وچه هم تحمیل اجباری یک بحث ؛ از نظرمن کار درستی نیست . من در این جا خواهم کوشید به عوض « سیردرافلاک وانفس  » وازآن طریق « مضطرب باختری » را از سیطره ونفوذ « نگارگر» بیرون کشیدن ، زندگی مبارزاتی خودتان را به ویژه  زمانی که مسوولیت رهبری به اصطلاح  گروه«  پس منظر » را به عهده داشتید ؛ به بر رسی بگیرم ،  باشد زودتر به حل قضیه نایل آییم .

اینکه فعالیت سیاسی تان را چه زمانی آغاز کردید ، بیشتر به خودتان معلوم است تا جایی که از اوراق واسناد      « جنبش چپ » استنباط می شود به اعتبار رساله « پس منظر تاریخی » گویا شما قبل از نشر جریده « شعله جاوید » شامل محفل انجیر صاحب « عثمان » بودید ، بر اساس مطالب انتشار یافته دراثرفوق الذکروگلایه هایی که در آن از محافل سه گانه دیگر به ویژه محفل زنده یاد« یاری » صورت گرفته ، گویا شما نه در نشر جریده    « شعله جاوید» ونه هم درگسترش « جنبش شعله جاوید » نقش چندانی نداشته اید – در انشعاب جریان شعله چرا.  از این بابت خدای « محمد » را شکر گزار باشید که من مثل شما « ایدیالیست » نشده ام تا به « نظریه توطئه» اعتقاد داشته باشم ورنه می نوشتم که از همان اول در خدمت « از ما بهتران » قرار داشته اید ، موجودیت چنین طزر دیدی در همان زمان لااقل به صورت شایعه نمی تواند بی اهمیت باشد . – از۱۳۴۷ الی ۱۳۵۰( تاریخ نشر اثر پس منظر تاریخی واعلام علنی انشعاب درجریان شعله جاوید ) – امید است به خاطر استفاده از کلمه انشعاب به بحث های نظری درباب تشکیلات دامن نزده باشم – باز هم نقش شما چه در داخل زندان وچه هم در خارج ازآن  برازنده نبوده است ، فقط وقتی « انشعاب » علنی شد وشما با آقایان« انجنیر صاحب عثمان ، داکتر عین علی بنیاد و دوست پاکستانی تان ثنا الله خان »  تنها ماندید ، نقش تان تبارز بیشتر یافت . تزاید نقش شما به ویژه بعد از جدا شدن داکتر بنیادوبیرون شدن تان اززندان شمارا به مثابه فرد اول گروه صاحب صلاحیت ساخت . اگر مجموع این دوران را  (۱۳۵۰الی اواسط ۱۳۵۲ ) که زمان بریدن تان از گروه بود ،( امید است پاسخ زنده یاد« مجید کلکانی » را در آخرین روزی که گسست خویش را از مبارزه اعلام داشتید واز وی خواستید تا از آن به بعد شما را تخریب نماید ؛ به یاد داشته باشید ، بازهم اگر به یادتان نمانده من با کمال میل آن را دوباره به خاطر مبارک تان می آورم . زنده یاد   « مجید کلکانی » با تمام  برده باریی که داشت نتوانست بیشتر ازآن  پررویی را تحمل نماید وگفت : « شما مرده اید ومی خواهید به وسیله ما خودرا دفن کنید . ما کار های مهمتری نسبت به دفن شما در پیش داریم . » ای کاش این را هم اضافه می کرد          « همانقدر بمانید تا بپوسید وبوی گند تان بالا گیرد » تا مصداق کامل شرایط امروز تان می گردید . یکی ازدلایلی که تا امروز به شما کسی چیزی نگفته ، همان پاسخ است ، ورنه خود می دانید که ماهم از آنچه در زیرکاسه دارید بی خبر نیستیم . ) وشما حدود نصف آنرا در زندان بودید هم به مثابه مسوولیت نسبی شما به حساب آوریم می ماند فقط حدود یک سال . حال به خاطر روشن تر شدن مطلب همان فاصله زمانی را به صورت مختصر  به ارزیابی می گیرم تا دیگران نیز دریابند که از حرف تا عمل به چه میزان فاصله وجوددارد . نا گفته نماند که وقتی من از خطا ها وکاستی ها ی رهبری « پوهاند!؟ » امروزی ما     یاد آوری می نمایم ، نباید چند نکته را که ازاهمیت بسزایی برخوردار اند از یاد برد :

نخست ، ما از لحاظ کمی گروه کوچکی بودیم که حتی در مقایسه با رقبای داخلی مان کسی ما را به حساب نمی آورد ، چنانچه زمانی که « انشعاب» علنی شد ، یکی ازسخنوران آن روزی جریان « شعله جاوید » که امروز در مارکسیزم ستیزی گوی سبقت را از« پوهاند!؟» ما ربوده ودر زیر پرچم سه رنگ امپریالیزم امریکا به خاطر ایجاد وتحکیم یک اداره مستعمراتی ؛ عرق می ریزد، از روی تمسخر وآن هم روی ستیژ، جدایی ما را به ریزش موی سر تشبیه نموده ابراز داشت : « با ریختن یک موی سرتاس نمی گردد » . که اگر خواسته باشیم آنرا با احزاب ملیونی  کمونیست بلشویک شوروی وحزب کمونیست چین مقایسه نماییم ، باید در اول معیارجدیدی برای مقایسه به وجود آورد چه با معیار حاضر قابل مقایسه نیستند .

دوم ، مدت زمان رهبری « پوهاند!؟ » ما در مقایسه با جریان انقلاب وساختمان سوسیالیزم در کشور های مورد نظربه یک بر پنجاه هم نمی رسد .

سوم ، چیزی را که طی آن مدت کوتاه در دسترس وقابل مناقشه بود در مقایسه با تصرف قدرت سیاسی در یک کشور وحاکمیت بر ملیونها انسان ، یکی از قدرت های بزرگ جهان شدن و .. . باز هم هیچ بود .

چهارم ، از همه بالاترما در شرایط « دیموکراسی تاجدار » وتا حدودی آرام وعادی به مبارزه مسالمت آمیز به صورت عمده اشتغال داشتیم ، درحالیکه در دوکشور دیگری که رهبران شان به وسیله آقای « پوهاند !؟»  مورد شماتت وناسزا قرار گرفته ،  به علاوه رزم خونین وجنگهای علنی به خاطر پیروزی انقلاب ، می باییست بار جنگ میهنی ودرهم شکستاندن فاشیزم هیتلری وتجاوزکاران جاپانی رانیز بر دوش خویش حمل بنمایند .

با در نظرداشت اختلاف های بالا وده های دیگر ، حال می بینیم که جناب « پوهاند!؟ » خود در مقام رهبری چه تاجی بر تارک انقلاب زده اند وآیا می شود به کسی که خود با چنان ویژگی هایی بار اشتباهش سنگین تر از دست آوردهایش است ، حق داد تا در خمیر دیگران موی بپالد ویا خیر ؟ به تعبیر دیگر آیا می شود به کسی که از اداره یک نانوایی کوچک عاجز مانده است ، صلاحیت آن را داد تا پلان تهیه ارزاق برای یک کشور واعمار صد ها سیلو وده ها هزار نان پزی را نقد ونظارت کند .

آقای « پوهاند !؟» ضمن آن که در چندین جای دیگر رهبران کمونیستی را به توطئه وجنایت علیه همدیگر متهم می سازدوفراموش می کند تا بنویسد که از مجموع « چهار یار کبار » و« دوازده امام » چند تن آنها به مرگ خود وچه تعداد دیگرآنها به وسیله توطئه نزدیک ترین کسان به قدرت،  به قتل رسیده اند ؛ در بند اخیر مقاله « مردم سالاری ... » می نگارد : « شما حلوای قدرت را نا چشیده چشم دیدن همدیگر را ندارید » .

آقای « نگارگر » چطور است حال که پای « حلوای قدرت »را  به میان کشیده اید من هم اندکی در رابطه با « دال » بنگارم . اگر به خاطر تان مانده باشد چندی از « انشعاب » اول تان نگذشته بود که برای ما خبر جدایی آقای بنیاد از جمع سه نفره ( خواننده عزیز به خاطر داشته باشید اینجا نه پای ملیونها عضو در میان است ونه هم تصرف قدرت سیاسی یک کشور وحاکمیت بر حیات وممات ملیونها انسان ) از ازندان انتقال داده شد ، بازهم امید است به خاطر داشته باشید که برای درک  چند وچون قضیه به تکرار رفقا از بیرون به زندان آمده وبا شما سه نفر دیدن کردند ، – ناگفته پیداست که وقتی پای زیارت قبله های انقلاب مطرح می بود اصل مخفی کاری که آنهمه برایش تبلیغ می شد  پشیزی ارزش نداشت – شما که در مهمان خانه های خلقی پرچمی ها « زندان » فال می دیدید وتعویذ می دادید امید اکنون اعجاز هم نموده به خاطر بیاورید آخرین ملاقات ما را دردرون زندان« قلعه کرنیل » . آن روز من از طرف کمیته اساسی « پوهنتون » آمده بودم ومی باییست پاسخ روشنی  در رابطه با جدایی داکتر بنیاد از شما دونفر ( تو و انجنیر صاحب عثمان ) به بیرون انتقال می دادم ، دوتن دیگر نیز بامن بودند آقای « ا. ب. » وآقای « یاسین بنیاد ». شما علت جدایی تان را بعد از چیدن هزار صغرا وکبرا ، اختلاف تان با داکتر «  بنیاد » به خاطر خوردن ونخوردن   « دال » نظریه پردازی نمودید . ( بلی خواننده عزیز درست خوانده ای ، قضیه دال رهبران خود تراش پرولتاریای افغانستان را به جان هم انداخته بود ، هنوز پای « حلوای قدرت » در میان نبود ورنه استعمال بمب اتم نیز تجویز شرعی می یافت ) من همان جا برای تان گفتم که ما در بیرون هزارویک مشکل داریم نه حق داریم ونه هم می توانیم ، صفوف خودرا به خاطر خوردن دال ودرد شکم وپایین شکم شمااز هم بپاشانیم . فکر نمی کنید با تمام حسابگری های تان اندکی زودتر بیگدار به آب زده باشید ، آیا بهتر نبود تا اندکی بیشتر صبر می کردید وبعد از اطمینان مرگ من وده ها چون من که در جریان قضایای آن روز قرار داشتند ، چنین تاریخ خودرا به لجن می کشیدید .

آقای « پوهاند !؟» ، شما که لینین ، استالین ومائوتسه دون را توطئه گر ، دکتاتور ، مستبد وجنایت کار معرفی می دارید – هرچند بزرکترین افتخار آنها نفرتیست که امپریالیزم وایادی آن از آنها دارند – حاضرید برای یک بار هم که شده وسعت،  دامنه وگستردگی حوزه فعالیت آنها را با « لغمان » ووضع آن روزی ما مقایسه نموده باز بنویسید که آیا آن رهبران متصف به آن صفات اند ویا جناب عالی که مسؤولیت کشته شدن  جوان اخوانی« عبدالرحمان» وزندانی شدن ودربدر شدن رفیق « ک.» معلم سپورت را به صورت مستقیم به دوش دارید . نکند این جا نیز به همان پاسخی که برای آقای « نادر» داده اید ، استناد جسته وبنویسید : « اگر آنان به حکم نوشته های من در راهی که نباید میرفتند رفته اند پاسخ را باید انقیاد کورکورانه شان بدهد واگر به حکم آگاهی ودرک خود بعد از آن که من از اندیشه شان به حکم اینکه دیگر آن اندیشه را درست نمیدانستم کنار گرفتم ، رفته اند آگاهی خودشان مسوؤل است »

آقای « پوهاند !؟» ، آیا می دانید با این حرف تان که به خاطر تبرئه ذات شخیص! جناب عالی سرهم بندی گردیده ، تمام جنایت کاران تاریخ اعم از هیتلر ، مسولینی ، شارون ، خمینی ، بریژینف ، بوش ، بلیر،     تره کی ، امین ، ببرک ، نجیب ، گلبدین ، مسعود ، مزاری ، سیاف ، ربانی ملامحمد عمر و . . . را برائت داده اید . مگر نه این است که تمام سیاست گزاران وخط دهندگان جنایت می توانند به حکم شما استناد نموده ، از پیشگاه تاریخ برائت مطالبه کنند . نکند همین برائت دهی های شما با فال بینی تان در زندان های خلق وپرچم دست به هم داده شما را از دیو خشم وکین غیر انسانی آنها نجات داد ه باشد . این درست است که مسوولیت فردیست ، اما وقتی خطی گذاشته شد وسرباز بنابر تعامل اداری وچریک هم بنا بر درک از وظیفه انقلابی به کاری مطابق فیصله جمعی دست زد ، چه کسی حق دارد آنها را به خاطر مجری حکم بودن محکوم و سیاست گزار را تبرئه نماید .

آقای « پوهاند !؟» ، من مطمئن نیستم که حتی به همین قضاوت خودت هم باور داشته باشی . چه درصورتی که به حکم خودت باور می داشتی ، هیچ گاهی به خودت حق نمی دادی تا از « مارکس ، لنین ، استالین ومائو » به بدی یاد نمایی ، زیرا آنها سیاست گزار بودند نه مجری حکم . که اگر قرار باشد که کس ویا کسانی پیدا شود که اشتباه آنها را درموارد مشخصی تشخیص وبخواهد به محکومیت آنها رای دهد ، به استناد تحلیل داهیانه ! شما که فقط قریحه« پوهاند!؟» هایی نظیر جناب عالی می تواند آن را بیافریند ، از شما بهتر به دفاع از خود بپردازند .

حال که قضیه لغمان به میان آمد چطور است تاراجع به مصادره چاهای نیشکر درآن ولایت که تحت قیادت مستقیم خودت قرار بود،  صورت گیرد ، نیز حرفی به میان آوریم . شما که در آن جلسه کذایی سمت رهبری سیاسی نشست را به عهده داشتید ، انتخاب محل عمل رابا کدام طرزتفکری می توانید مدلل سازید ؟ درکجای « م. ل . ا. » آمده است که با ادعای نمایندگی از« پرولتاریا» ، دسترنج دهقانان فقیر را  می توان به یغما برد ؟

می دانید چه ، آن عمل یک حسن فوق العاده با خود داشت که آن هم جز افشای ماهیت ارتجاعی وجبن قیاس ناپذیر جناب عالی چیزی دیگری نبود . آن گاهی که بعد از رجز خوانی های بی شمار پای عمل در میان آمد ، سنگر گرفتن در عقب « نظریه حفظ رهبری » بدون توجه به حفظ کادر ها ، فعالین وصفوف به وضاحت نشان داد که چه کسی « تافته جدابافته » است . رفقایی که مارکسیزم را به صورت منسجم فراگرفته بودند وبا تاریخ مبارزه جنبش های کمونیستی وآزادیبخش آشنایی داشتند ، متوجه شدند که بین یک رهبر واقعی پرولتری ویک حراف پر مدعا از کجا تا کجا فاصله وجود دارد .

آقای « پوهاند !؟» ، شما که تمام رهبران پرولتری را وسیستم کار تشکیلاتی آنها را به باد انتقاد گرفته ، همه را توطئه گرمی دانید که یکی در صدد کندن چاه برای دیگری بود – انسان باید سخت خود فروخته وبی مقدار باشد وقتی از جان گذشتگی کمونیست ها را که نه امید بهشت واهی را داشند ونه هم ازترس  دوزخ به خود می لرزیدند، در جریان جنگ  جهانی دوم ، انقلاب چین ، جنگ کوریا وجنگ ویتنام ببیند وباز هم بر روابط کمونیستی  ورفیقانه آنها شک نموده به لجن پراگنی دست یازد – عمل خودتان را  با ایجاد کمیته A و A زبر با کدام معیارارزشیابی می کنید ؟ مگر نه این بود که کشف همان عدم صداقت تان ، باعث شد  تا ارتباط تان با کمیته اساسی« پوهنتون » که خودرا سخت فریب خورده می دانست  ؛ به کلی قطع گردد ؟

 آقای « پوهاند !؟» ، من نمی خواهم کار نامه سیاه چند ماهه تان را بیشترازاین باز نمایم ، همین قدر می پرسم که مساله اختلاس به کجا کشید وسرانجام چه وقت می خواهید  پاسخ رساله « علیه لومپنیزم » را بدهید . شما هر موضع فکری وعقیدتی که داشته باشید ناگزیرید تا پاسخ آن رساله را که شمارا در اختلاس دارایی گروه مسوول معرفی می دارد ؛ بدهید .

خواننده عزیز، امید است از چند تذکر کوتاه در بالا این نکته برایت روشن شده باشد که :

یک ، دامن « پوهاند! ؟» پرمدعای ما با وجودآن که  شرایط ساحه عمل وی به هیچ صورت باشرایط زیست رهبران جنبش بین المللی کارگری  قابل مقایسه نبوده نیز عاری از« لکه » نمی باشد ، لذا باید متوجه باشند که به حکم « محمد» پیشوای اسلام ، آنکه خود رطب خورده است حق ندارد دیگران را از خوردن آن نکوهش کند .

دو ، اشتباه در عمل نباید به نفی یک نظروعقیده منجر شود ، بلکه می باید نظر ، مفکوره وعقیده را در حوزه عقیده ونظر به بحث گرفته وبا سایر نظریه ها وعقاید در مقایسه قرار داد وعمل را در حوزه عمل . واین چیزیست که آقای « پوهاند !؟» باید از نو بیاموزند .

واما در رابطه با بحث های انتقادی شان در باب عقیده وبینش مارکسیستی :

قبل از آغاز بحث ومکث روی انتقادهای آقای « پوهاند !؟» ، نخست باید نوشت : سبک کاری را که جناب ایشان در طرح بحث ( مارکس ولنین را در تقابل باهم قرار دادن ) پیش گرفته اند کدام تازگی ندارد ، این طرز کار ودیوار چین بین مارکسیزم ولنینیزم به وجود آوردن از همان آ وان تبارز« لنین » به مثابه یک مارکسیست جوان وبیان این که جوهر مارکسیزم « تحلیل مشخص از اوضاع مشخص » می باشد ، اجاره داران رسمی مدعی پیروی از عقاید مارکس را برآشفته گردانیده ، خواستند  با ایجاد افتراق بین مارکسیزم ولنینیزم ،  در حقیقت روح مارکسیزم را با نص آن به جنگ بیاندازند . آقای « نگارگر » به نیکویی می دانند که از عمر این تلاش های مذبوحانه بیشتر از یک قرن سپری شده است اما با آن هم از این نمد برای هیچ کس کلاهی ساخته نشده است . اینکه چرا هر بار وباری از نو به این شیپور از سر کشاد آن « پف » می شود ، گذشته از آن هایی که دیر به دنیا آمده ومی خواهند همه کار ها را خود انجام دهند – « مضطرب باختری » را نمی توان شامل آن جمع دانست – وحرافان حرفه یی که در صدد اشتهار بیشتر نام شان اند ، مشتی اجیر وابسته به امپریالیزم که ماموریت دارند تا جنبش های کارگری را تضعیف واز پیوستن آن به جنبش کمونیستی جلو گیری به عمل آرند ، نیز هم وغم خویش را در بیان آن اختصاص داده اند .

وقتی آقای « نگارگر» از آقای « نادر» می پرسد که وی در کجا از امپریالیزم به دفاع برخاسته که چنین قضاوتی در موردش صورت می پذیرد ؛ با آنکه پاسخ سوال بیشتر مربوط است به آقای « نادر» ، اما هرکس می تواند از دید خود به قضیه برخورد نموده ، جواب ارائه دارد.آقای « پوهاند!؟» ، درمقطع تاریخی که ما زندگی می نماییم جنایت ها وویرانگری های امپریالیزم چنان بالا گرفته وکوس رسوایی آن  به قدری بلند نواخته شده که به جز جنایت کاران رسوایی چون « بوش وبلیر» حتی نزدیکترین دوستان ومتحدان آنها در عمل جرئت دفاع ازعملکرد امپریالیزم را در خود نمی بینند ، فکر می کنید تنها تکذیب شما کفایت می کند تا پذیرفته شود که جناب عالی در خدمت امپریالیزم قلم نمی زنید؟ مگر می شود با وجود دیدن دم خروس به قسم های حضرت عباسی باور نمود ؟ جمیع بحث هایی را که در لابلای نوشته تان به راه انداخته اید ، از نفی جنگ وزور در کل تا نفی تشکل وسازماندهی ، از به مغالطه کشانیدن بحث تغییر کمی وتکامل جهشی آن به تغییر کیفی ، از طرح نفی مشروط وموقتی بودن همگونی اضداد وآنرا مطلق وجاودانه نشان دادن ، از ایجاد دیوار چین بین اندیشه های مارکس واندیشه های لنین تا باز نمودن یک جبهه فرعی مبارزه به خاطر مصروف ساختن تنی چند چون من نوعی ؛ همه آن ها  تلاش هاییست که در جهت کمک به امپریالیزم انجام می پذیرند . که اینک درذیل هریک به صورت جداگانه به ارزیابی گرفته می شوند :

شما هم در نوشته اولی وهم درپاسخ به نقد « نادر» مخالفت تان را با قهر ونقش زور در تغییر جهان که آزادی فرد وگسستن زنجیر های اسارت وبردگی استعماری را نیز شامل است ؛ بیان داشته اید . یک جا نظریه مارکس مبتنی بر نقش زور را « تعمیم ناقص » نامیده اید ، جای دیگر پیروانش را به خاطراز زور کارگرفتن« پسرا ن ناخلف» و« بیراهه » برندگان نامیده اید ، در مکان دیگر از عبارت « انقلابیون جانباز » لنین همان زور را استنباط نموده به نفی آن دست یازیده اید وسر انجام با این جمله « . . . امروز خودش به استثنای انقلاب فکری برضد  هرگونه انقلاب مبتنی بر زور وخشونت است.» خواسته اید پرچم مندرس    « پرچمی » ها را که زمانی در زندان به خاطر اثبات بی گناهی تان از بذل هیچ گونه مساعیی با آنها خود داری نمی کردید ، از زمین برداشته وبا آن صفوف مقاومت مردم را متفرق سازید .

آقای « نگارگر » ، به خاطر رفع تب وباز ماندن از هذیان هایی که درآن حالت از دهان شما بیرون می شود ضرورت ندارد تا شما را به نوشته  آقای « مضطرب باختری » زیر نام « پیرامون دولت » رجعت دهم ، چه بسا ممکن است که نفرت « نگارگر» از « مضطرب باختری » در مقایسه با نفرت ایشان از من نوعی شدیدتر باشد و آن هم به خاطری که « مضطرب باختری» بیشتر ودوامدارتر از من ایشان را مزاحمت می کند ، اگر آن « شبح»   در گذشته شان وجود نمی داشت ، امروز هیچ کس حرف شان را جدی نگرفته ومجبور نبودند در کنار « براهنی » ها هنگام گرفتن عکس های یادگاری ، مترصد آن باشند که نکند کسی « مضطرب باختری »  آنروزی را در وجود شان کشف وقرار ملاقات به هم بخورد . در عوض از شما می خواهم که باگذاشتن مقداری یخ بر پیشانی اندکی تب تان را کاهش دهید ، شاید در آن صورت دیده بتوانید در شرایطی که جهان یک قطبی شده وامپریالیزم منطق خودرا دال بر « زور حق است » با تمام وسایلی که در اختیار دارد ، می خواهد بر دیگران بقبولاند ، این   « گاندی » بازی های شما به جزخاک پاشیدن برچشمان خلق های به پا خاسته ودربند افغانستان ،عراق ، فلسطین ، لبنان وسایر نقاط جهان چه معنی دیگری می تواند داشته باشد به غیر از خدمت به امپریالیزم .

آقای « نگارگر» ، شما که ادعای نفرت تان را از زور می خواهید از « برکات » تشرف مجدد تان به دین اسلام وانمود ساخته وبا « زور زدایی » نفوذ شبح اندیشه های مارکس ، لنین ومائو را از وجدان تاریخی تان بزدایید متوجه باشید ، آن قدر عقب نروید که از پشت بام بیفتید .

آقای « نگارگر » ، به مثل دوران حیات کمونیستی تان که به تحلیل « نادر» بیشتر به خاطر تفنن وکسب شخصیت اجتماعی بود ، با اسلام نیز بر خورد ننمایید ؛ چه در آن جا اگر صرف انتقاد می شدید در اینجا آن خطر وجود دارد که آگاهان قضیه شما را از نو به ارتداد متهم سازند . این که جناب شما خودرا مخالف به کار گرفتن زور وانمود می سازید باید در نظر داشته باشید که به یک تعریف « جهاد » ویا « جنگ مقدس » به کار گرفتن زور است در حل مشاکل اجتماعی وسیاسی . جناب « پوهاند !؟» ، شما که از قرار معلوم اکنون مفسر قرآن تشریف دارید! آیا به معنی آیه ٧٥ از سوره نساء دقت کافی مبذول داشته اید ؟ آیه که با پرسش توام با تنبیه « وما لکم لا تقاتلون» آغاز می یابد ، در نهایت وجوب « جهاد » در شرایط مشخصی را گوشزد می نماید . ترجمه آیه٧٥ سوره نساء گرفته شده از « قرآن مجید ترجمه مرحوم محی الدین مهدی الهی قمشه ای» :

« چرا در راه خدا جهاد نمی کنید در صورتیکه جمعی ناتوان از مرد وزن وکودک شما که در مکه اسیر ظلم کفار اند آنها دایم میگویند بارخدایا مارا از این شهریکه مردمش ستمکار اند بیرون آور واز جانب خود برای ما بیچارگان نگهدار ویاوری فرست »

آقای « پوهاند!» ، شما که مفسر قرآن هستید امید است این نکته را نیز بدانید که کلمه « تقاتلون» با همین شکل در تمام قرآن فقط یک بار آمده ، که آن یگانگی به ذات خود اهمیت قضیه را می رساند . پس در این صورت چرا به وظیفه اسلامی تان عمل نمی کنید وبرای نجات  « مستضعفین » که در این آیه برخی از شاخص های آن بیان گردیده به « جهاد » ، آن هم به صورت مشخص با کشتن طرف اقدام نمی ورزید . مگرافغانستان امروز چیزی بیشتر از مکه آن روز دارد که وجوب « جهاد » در آن زیر سوال قرار گیرد ؟ مگر امپریالیزم امریکا ، انگلیس وسایر شرکا، آن را به مسلخ استبداد امپریالیستی ، کشتارگاه و« موزیم » جنایت های خویش مبدل ننموده اند ؟  نکند اکنون  شما به این اعقاد نباشید که افغانستان اشغال شده است وهمان قسم بیاندیشید که رسانه های امپریالیستی آن را از بام تا شام نشخوار می نمایند ؟ پس در این صورت آن« بیعت » تان به امیرالمومنین ملا« محمد عمر» چه شد ؟ از آن گذشته می  دانید که در اسلام  آنچه راقرآن امر کرده باید انجام داد ومخالفت با امر قرآن در حکم انکار از آن به شمار رفته به معنی کافرشدن می باشد – به این بحث که شما نفس اعتقاد داشتن را نکوهش نموده اید درجایش برخواهیم گشت –

آقای « پوهاند !؟» ، نفی جنگ وخشونت در کل آن هم در کشوری که در اشغال نیروهای بیگانه وجنایت کار باشد به چه معنی می تواند تعبیر گردد ؟ از آن گذشته آیا می توانید بنویسید که به این باور از چه زمانی رسیده اید ؟ آیا جنگ آزادیخواهانه ملت ما در برابر متجاوزین شوروی به حق بوده ویا با آن هم مخالفت ورزیده اید ؟

آقای « پوهاند !؟» ، شکایت شما از اندیشه های مارکس ، لنین ومائو که به پیروان خود آموخته اند تا در پس هر طرز دیدی وهر اظهار نظری متوجه باشند تا منفعت طبقاتی مضمر در آن از دید شان مخفی نماند ، بیشتر از آنکه انتقاد از یک اصل فکری باشد ، ترس شما را از سبک کار پیروان آن اندیشه باز تاب می دهد .- با اطمینان می توان نوشت که شما به مثابه فردی با مطالعه این را به نیکویی می دانید ، در صورتی که روابط اجتماعی بر پایه استثمار انسان از انسان وبهره کشی غیر انسانی از حیوان استوارنباشد وبه خر همان حق حیات را قایل شوند که  « جناب» عالی از آن بهره مند اید ودر دنیای زیر سلطه تکنولوژی پیشرفته عصر انسان هایی را آن چنان در بند های فقر وگرسنگی اسیر نساخته باشند تا قوت لایموت خویش را از گرده یک خر تهیه دارند ، در طبیعت آزادودر فضای بازکمتر خری پایش خواهد شکست - چه در پرتو همان طرز تفکر واندیشه است که من نوعی می داند : در ورای آن « گاندی » بازی ها و       « گربه زاهد » شدن ها ، حفظ منافع امپریالیزم نهفته است . از آن جایی که در شرایط کنونی هیچ کسی را یارای آن نیست تا به دفاع از امپریالیزم با شعار « زنده باد امپریالیزم » پا به میدان گذارد ویاکسی خواسته باشد در آن راه « خیری !» را سبب گردد می باید از راه هایی دیگری خدمت خویش را تقدیم نماید ، و   « دم خروس » وابستگی به امپریالیزم را در زیر قبای  سوگند های « حضرت عباسی » بپوشاند . چنین امری در شرایط خاص میهن ما نفی جنگ ، نفی مقاومت ، نفی سازماندهی وبه آستان « قدس » برمنگهام سر ساییدن است . به همین دلیل شما هر چه خواسته باشید می توانید فریاد بر آرید که با امپریالیزم شما را الفتی درمیان نیست ، مگر تازمانی که « دم  خروس » نفی جنگ عادلانه وانقلابی از زیر قبای شما پیداست ، مارا عقیده بر آن خواهد بود که با یک مدافع امپریالیزم سروکارداریم . چه نفی زور وجنگ تداوم استعمار ودرنهایت انقیاد کامل است واین همان چیزیست که امپریالیزم می خواهد .

آقای « پوهاند !؟» ، آن جمله را که من از شما در این نوشته نقل قول کرده ام از روی لطف یک بار دیگر قرائت کنید . ببینید آیا درآن نقص افاده وجود دارد – از شما بعید است – ویا این که در اصل وقتی پای انقلاب فکری در میان باشد ، استفاده از زور را مجاز می دانید . مگر نه این که مستثنا ساختن انقلاب فکری ، از سایر انقلاب های که زور در آن به کا رمی رود می تواند به یک معنی دیگر نیز تعبیر گردد که جناب شما در آن نوع انقلاب مخالف به کار گیری زور نیستید . از کجا معلوم که در پس این ترکیب ادبی   « نغز» تایید مشی سیاسی مرشد دیروزتان   « ملا محمد عمر » واداره امر به معروف آن خودرا پنهان نکرده باشد ؟ از آن گذشته پروژه امپریالیستی « صدور دیموکراسی » نیز در نهایت از طریق « جنگ تمدن ها » هدف « انقلاب فکری » را تبلیغ می نماید ، باز هم از کجا معلوم که « گربه زاهد » ما با آن عبارت ها فرمان کشتار مخالفین را امضاء نکرده باشد ؟!

آقای « پوهاند!؟»، شما ضمن انتقاد های تان برمارکس ، با نفرت عجیبی از یک جمله لنین ، که مبین اهمیت یک تشکیلات آگاه ، جانباز ومنضبط در به پیروزی رسانیدن یک انقلاب است ؛ یادآوری نموده اید. درآن جا که از قول لنین می نگارید « برایش سازمانی از انقلابیون جانباز بدهید تا جهان را دگرگون نماید »  بدون تاخیر از مجموع جمله استنباط زور نموده به نفی آن دست می یازید . از نظر من اینکه شما با امری مخالف باشید ویا موافق ، به صورت کامل حق طبیعی ودیموکراتیک تان می باشد . واما اینکه به خاطر اثبات ادعای تان امری راتحریف ووارونه جلوه داده ، خود را حق به جانب نشان  دهید،فکر می کنم چنین طرز دید وعملی در خور هیچ انسان صادق ومتعهدی نباشد .

آقای «پوهاند!؟» ، از چه زمان ودر کدام فرهنگ حزب وتشکیلات به معنی زور تعریف گردیده اند که شما از آن چنان برداشتی نموده وبه محکومیت آن حکم صادر می فرمایید ؟ به گفته نادر « هر بچه ی که الفبای مبارزه را بداند میتواند بفهمد که سازمان یا تشکیلات ابزار نظم وهماهنگی مبارزه است وانقلابی جانباز نیز انسان پیشتاز ، متعهد وعمل ورزی است که برای بهبود وضع مردم وجامعه اش ایثارگرانه می رزمد .آماتور ، فرصت طلب ، جاه طلب ، هردم خیال وترسو نیست .» چطور شد که شما از آن فقط استنباط زور را می نمایید ؟ با کدام یک از مفاهیمی که در آن تعریف مضمر اند بیشتر مخالف هستید ؟ بازور ؟ با انقلاب ؟ با تشکل ؟ با انضباط ؟ با جانبازی ویا باتمام آنها ؟ در رابط با زور وانقلاب درافکار تان ، ضمن بند های قبل صحبت به عمل آمد که فکر می کنم ضرورت به تکرار آنها نباشد ، واما اینکه تشکل چیست وآیا می توان آن را در تمام مراحل انقلاب هدف دانست ویا چطور؟ یک تشکل پرولتری به علاوه آنکه ابزاریست به خاطر برآورده ساختن وتحقق اهداف انقلاب ،  مدرسه ایست به خاطر تربیت انسانی که مصمم است خود وجهان ماحول خویش را تغییر بدهد ، ابزاریست به خاطر پرورش سالم انسان متعهد ، رسالتمند ، آگاه ، از جان گذشته وفداکار، نهادیست سازمانده ، افشاگر ، وخادم خلق . اووظیفه دارد بعد از وضع یک سیاست درست ، واقعبینانه ومدافع منافع دراز مدت توده ها ، بیشترین اذهان را به دور آن سیاست ها جمع نموده کتله های هر چه بیشتری رابر محور آن سازماندهی نماید ، او باید درارتقای کیفیت خود آمادگی همه جانبه داشته بتواند با درس اندوزی از خطا ها وکاستی ها ، به علاوه اصلاح عملکرد ، اصلاح اندیشه را نیزازنظر دور ندارد . اینکه گفته اند  برای انقلاب کردن ، می باید حزب انقلابی وجود داشته باشد ، از همین ضرورت مایه می گیرد .

واما در رابطه با انضباط واینکه آقای « پوهاند!؟» آنرا با اطاعت کورکورانه یکی دانسته ، مشکل ایشان در آن است که نمی خواهند به نقش آگاهی دراستحکام انضباط توجه نمایند ، چه اگر اندکی از قهر شان فرود آمده وبه اصطلاح درد شان را به قراری بخورند ، خواهند دید که عالیترین انضباط از خود آگاهی انسان برخاسته ، پابندی به آن به صورت کامل متناسب است به درجه اعتقاد یک فرد به درستی وصحت یک راه . چنانچه اگر ازایشان پرسیده شود که آیااکنون بعد از تشرف مجدد شان به اسلام در انجام وظایف مذهبی کوشا هستند - فرض را برآن قرار می دهیم که این تشرف بر پایه اقناع ذهنی آنها انجام یافته است – ویا اینکه قبل از مارکسیست شدن که تا آن زمان به حساب سنتی مسلمان بودند ، در انجام فرایض مذهبی همت به خرچ می دادند ؟ در صورتی که خدای محمد را حاضر ببینند ، به یقین خواهند گفت : امروز .

به همین سان از نظرآن هایی که به اندیشه های مارکس ، لنین ومائو باور مند هستند ، انضباط در یک حزب لنینی  نه تنها به معنی اطاعت کورکورانه وسر ساییدن بر آستان زور نیست ، بلکه آزادی انسان از قیدوبند هر نوع خود خواهی وخود پرستی بوده به تعبیری حل جز درکل است .

به همین سان می توان در باب جانبازی ونقش آن در یک حزب طراز نوین لنینی نکاتی چند افزود . حزبی که اساس شکل گیری آن بر مبنای صداقت ، جانبازی ، منافع توده ها را بر منفعت خویش  برتر دانستن ، به همان تعبیر قبلی حیات خویش را در حیات جمع دیدن بنا یافته باشد ، مگر می تواند محل تجمع افراد خود پرست ، خود خواه ، ترسو وجبون باشد ؟ می تواند آن هایی را در خود جمع دارد که به « من زند ه جهان زنده ، من مرده جهان مرده » معتقد بوده ، در محل بی خطر در زیر چترنظریه « حفظ رهبری » هنگام عمل در کنار گود به نظاره پردازد ؟ با در نظرداشت نکات بالا به وضاحت می بینیم که نفرت آقای «پوهاند !؟» از حزب لنینی به علاوه آن که دنیای مورد قبول او را به مبارزه می طلبد وآن را در صدد سرنگونی جهان مورد ستایش اش می بیند ، از لحاظ خصایص ومنافع فردی نیز، آن حزب را قاتل « من خود» دیده می باید در مذمت آن دهان را بازوقلم را به کار اندازد . چطور می تواند فردی که به جز خود وباز هم خود به هیچ چیز دیگری پابندی وعلاقه ندارد ، از حزبی متنفر نباشد که از او حساب می خواهد ، از او می خواهد وقتی در نظریه پردازی عوض ده نفر حرف می زند درمیدان عمل هم درکناردیگران باید ایستاده شود  ، نه تو برتر از حزب هستی ونه هم حزب مقدس است ، توسرباز حزب وحزب خادم توده هاست .

آقای « پوهاند!؟»، می بینید که بینیش وطرز دید مارکسیتی بازهم ما را بدانجا کشانید ، که بگوییم : در نفی حزبی متشکل از انقلابیون جانباز ، بازهم منافع شما با منافع امپریالیزم انطباق دارد. چه به همان پیمانه که امپریالیزم به خاطر نقش حزب لنینی در تغییر جهان از آن متنفر است ، شما نیز به خاطرآن که  در هم شکننده « خود» تان می تواند باشد ؛ از آن نفرت دارید . 

آقای « پوهاند !؟» ، شما وقتی خواسته اید تا قوانین دیالکتیک ماتریالیستی را به نقد کشید ، بر خلاف حکم عقلا که گویند « در مثل مناقشه نیست » ، بدون آن که با قوانین خود را طرف بسازید به مثال ها انهماک یافته اید ، در نتیجه من نتوانستم بفهمم که آیا با آن حکم اختلاف دارید ویا اینکه حکم متذکره در مورد شما صدق نمی کند . در هر صورت شما در انتقاد تان از رابطه دیالکتیکی بین تغییر کمی وتغییر کیفی وجهشی که اولی را بعد از تراکم لازم وضروری به دومی منتج می سازد ، دونکته را فراموش نموده اید ؛ بنگارید . نخست آن که آیا در اساس با آن موافقت دارید ویا خیر؟ دوم این که ازمارکس تا مائودر کجا گفته اند ، که جامعه مانند آب بیجان وفاقد اراده است ؟ چون درعصری که ما  زندگی می نماییم وروزانه ده ها باردر زندگی روزمره شاهد تغیر کمی به کیفی هستیم من فرض را بر آن می گذارم که با تمام علاقه شخصی  ودنباله روی سیاسی تان از « ملا محمد عمر» تا سرحد انکار از تغییر کیفی « نترقیده » اید– اگر چنین نباشد از روی لطف به خاطر تصحیح شناخت من ، آن را تذکر دهید تادر آینده به آن پرداخته شود – وگویا مشکل شما ناشی از آن است که درمارکسیزم جامعه جامد وبیجان تصور شده است .     

این که شما درزمان خودتان چگونه به قضایا می نگریستید ، با عرض معذرت ربطی به مارکسیزم نداشته وندارد . مارکسیست ها به علاوه آن که جوامع انسانی را جامد وفاقد اراده نمیدانند ، بلکه استمرار« شدن » را در آن بیشتر از تمام مکاتب فلسفی دیگر گوشزد نموده ، از آن جایی که اعتقاد دارند « ایده های صحیح انسان از پراتیک اجتماعی سرچشمه می گیرند» وآن هم چیزی به جز« مبارزه تولیدی ، مبارزه طبقاتی وآزمونهای علمی » نیست ، لذا نمی توانند جامعه را که احاد آن دایم درحال تغییر ، جوشش ، هماهنگی ، گسستگی ، اتصال ، انفصال ، صلح ، جنگ ، ثبات ، رکود و...است جامد ومرده فرض نمایند . به علاوه این را می دانستید « زمانی که مضطرب  باختری  بودید » که مارکسیست ها واحزابی که به اتکای « م. ل. ا. » به وجود می آیند ، فلسفه را نه بدان علت می خوانند تادر جمع چند روشنفکر نما ، باد به غبغب انداخته ادعای داشتن کلاهی ازآن نمد را بنمایند ، بلکه اهمیت دانش فلسفی شان را درموفقانه به کار بستن آن می دانند . حال با چنین طرزدیدی چطور می شود قبول کرد که گویا یک حزبی که از آغاز ایجاد ، تصرف قدرت سیاسی را نصب العین خود قرار می دهد ، تحول وتغییر در جامعه را که حد اقل ازلحاظ درک تناسب قوا به خاطر بقای خودش ازاهمیت بسزایی برخوردار است ، نادیده انگاشته با چشمان بسته به عمل پرداخته « پا را برابرکفش اره نماید » .

چنانچه « مائو » در همین زمینه می نویسد :

« نه فقط باید تضاد خاص هر سیستم بزرگ اشکال حرکت ماده وماهیت این سیستم را که توسط این تضادخاص معین میشود ، بررسی کرد ، بلکه باید تضاد خاص وماهیت هرپروسه رادر جریان طولانی تکامل هر شکل حرکت ماده نیز مورد مطالعه قرار داد. در کلیه اشکال حرکت ، هر پروسه تکامل واقعی ، نه موهوم ، از نظر کیفی با دیگری متفاوت است . . . »   

آقای « پوهاند!؟» ، شما که به«  نادر» گوشزد نموده اید « شیوۀ جروبحث  منطقی این نیست که شما به دلخواه خود عقیده ای را به دیگران نسبت دهید وبعد در بارۀ آن استدلال بفرمایید.» - با آنکه یک سطر پیشتردربند قبل ازآن، خود به این عمل مذموم دست یازیده وبه « نادر»  چنین افترا می بندید : « . . . ولی شما برادر انقلابی من میگویید : " چون مرتجعین بیشتر از انقلابیون خون ریخته اند ومردم جهان هنوز گیلن های خون از انقلابیون واقعی قرضدار استند بنابراین اگر یک « انقلاب واقعیی پرولتری » مردم را با زدن برچسپ ضد انقلابی بکشد مجاز است " . . . » افترایی که با هفت من سرش به دامن نوشته« نادر» نمی چسپد – چطور به خود حق می دهید تا اول به مارکس وپیروانش تهمت بسته وبعد به جنگ آن تهمت رفته ، حساب آن را پای « م . ل. ا. » بنویسید . از همین اکنون تا بی نهایت شخص شخیص !! جناب عالی و« طالب بچه» های جدید تان وقت دارید، هرگاه چنین حکمی راازیکی از ده ها هزار صفحه نوشته پیشوایان « م. ل. ا. »  پیدا نمودید من حاضرم تا تمام آنچه را نوشته ام پس گرفته ، مثل شما به طرف مکه نماز گزارم . – به استنباط اشتباه آمیز شما کاری ندارم –

آقای « پوهاند !؟» ، شما این طرز بحث را « شیوه منطقی » ندانسته اید ، من به علاوه آنکه آن را شیوه منطقی نمی دانم ، نفس چنان عملی را یکی از سخیف ترین عادت هایی می دانم که فقط انسان های ضعیف ، حقیر ،  شکست خورده وبی آزرم بدان پناه می جویند . من مطمئن هستم ، هر گاه « مضطرب باختری » به نگارگری که به صورت عمده با ا شیای جامد هنگام کار ضرورت دارد نمی پرداخت و« نگارگر » نمی شد ، به چنین عملی سخیفی دست نمی یازید .

واما وقتی دررابطه با اساس بودن عوامل داخلی در تغییر یک پدیده وشرط بودن عوامل خارجی در آن بررسی را آغاز می نمایید ، سرآنجام معلوم نمی سازید  که چه می خواهید بگویید . آیا قضیه را همانطور می بینید که مارکس دیده بود ویا به استنتاج دیگری رسیده اید ؟ در صورت اول ، می توانید بنویسد که هدف از طرح آن چه بود؟ در صورت دوم ( هرگاه صورت دومی وجود داشته باشد ) آیا من نوعی حق نخواهم داشت تا استنباط نمایم : در صدد آنید تا نقش امپریالیزم را درتحول وتغییر کنونی عمده ساخته ، آب به آسیاب آن بریزانید ؟ ودر لابه لای انتقاد های آن چنانی از « م. ل. ا. » هدف های تبلیغی            « بوکینکهام » را ازبرمنگهام زمزمه نمایید ؟

آقای « پوهاند !؟» ، باور کنید وقتی نوشته شما رادر زمینه همگونی ومبارزه اضداد خواندم نه تنها دلم به حال زار شما سوخت ، بلکه دلم به حا ل خودم ویاران شهیدم که زمانی « مضطرب باختری » را یکی از پهلوا نان در عرصه رزم فرهنگی می دانستیم ، نیز سوخته اگر بنویسم دود از نهادم بر آمد باز هم کم گفته ام . آخر چطور می شود باور کرد که « مضطرب باختری » که « رقص آتش » و « پرواز شاهین » اش از دهه ها بدین سو نوازشگر گوشها بوده ، معنی چند جمله ساده  « لنین » را وقتی می نویسد :

 « دیالکتیک آموزشی است که نشان می دهد اضداد چگونه میتوانند همگون باشند وچگونه همگون هستند (چگونه همگون میشوند )

ـــ تحت چه شرایطی همگون هستند وبه یکدیگر تبدیل می شوند

ـــ ، چرا عقل بشر نباید این اضداد را مرده ومتحجر ، بلکه زنده ، مشروط ، متحرک ودرحال تبدیل بیکدیگر دریافت کند . ( لنین : « خلاصه  " علم منطق " هگل ». « برگرفته ازپنج اثر فلسفی – مائو» (

نفهمیده باشد ویا اینکه در فهم جمله های آتی « مائو» مشکلی برایش وجود داشته باشد :

« همگونی ، وحدت ، تطابق ، نفوذ متقابل ، دخول متقابل ، وابستگی متقابل (یا مشروط بودن متقابل ) ، ارتباط متقابل ویا همکاری متقابل ـــ همه اینها اصطلاحاتی برای یک مفهوم واحد هستند که از آنها دو نکته زیر منظور میشود : ۱ ـــ در پروسه تکامل اشیاء وپدیده ها وجود هر یک از دو جهت هر تضاد شرط موجودیت جهت دیگر است وهر دو جهت دریک مجموع واحد همزیستی میکنند ؛۲ـــ تحت شرایط معین هر یک از دو جهت متضاد به ضد خود بدل میگردد . چنین است معنای همگونی . »  « پنج اثر فلسفی ــ مائو»

اگر معنی جمله ها را فهمیده ، اما باز هم خودرا به خاطر خوشنودی از ما « بهتران » به کوچه حسن چپ  زده و مغالطه می کند ، چه نامی می توان بر وی نهاد ؟ وهرگاه ندانسته ، چطور به خود حق می دهد در مورد چیزی که نمی داند دهن باز نموده ؛ قضاوت نماید ؟

من فرض را برآن می گزارم ، که « مضطرب باختری » در زمان خودش می دانست از متون بالا چگونه برداشت نماید، منتها در شرایط فعلی « کبر سن » و« عادت سخیف نگارگر در مغالطه وبهتان  » آن را از مغزش پاک نموده است .  به همین خاطر سطری چند در آن باره می نگارم باشد اگر « عادت سخیف » را تغییر داده نمی تواند ، قصور « کبر سن » را اندکی جبران نماید .

در پروسه تکامل یک شی ویا پدیده ، اضداد آن به علاوه آنکه با هم در مبارزه اند ، با هم جفت همگون را نیز می سازند بدین معنی که برای موجودیت یکی ، موجودیت آن دیگری حتمی بوده در غیر آن ماهیت پدیده از اساس متغیر می گردد . اگر خواسته باشیم در زمینه مثالی  جامعه شناسانه ارائه داریم می توان خوبترین وآشکار ترین نمونه را « جامعه بردگی » دانست . در جامعه بردگی  به خاطر عینیت داشتن مناسبات برده داری ، در پهلوی سایر اقشار وطبقات که نقش آن ها در تولید عمده نیست ، موجودیت دوطبقه اساسی واصلی یعنی « برده » و      « برده دار» حتمی وضروری است تا « جامعه بردگی » بتواند وجود داشته باشد .اینکه برده وبرده دار از همان آوان پیدایش آن ساختار اقتصادی – اجتماعی در یک واحد در کنار مبارزه دایمی می باید وجود داشته باشند ،  معنی همگونی اضداد را می رساند . این همگونی فقط تا زمانی می تواند وجود داشته باشد ، که خود پدیده وجود دارد . با ختم حیات پدیده وزایش پدیده جدید از درون آن با تضاد های خاص خودش ، اضداد قبلی که ضمن مبارزه مطلق و دایم از همگونی مشروط ونسبی نیز بر خوردار بودند نه این که هر دو یکی شده باشند، آن چه آقای        « نگارگر » می خواهد آن را تبلیغ نماید ،  ـــ این خصوصیت نباید با اصل تبدیلی اضداد به همدیگر قاطی ومخلوط گردد ــ بلکه هر دو از میان رفته جای شان را به تضاد های دیگری با خصوصیت های خاص خود شان خالی می نمایند . بدین معنا که با ختم دوره « بردگی » همان طوری که « برده » ازمیان می رود « برده دار » نیزازمیان برداشته می شود چه به خاطر لازم وملزوم بودن همدیگر ، نمی شود « برده » باشد اما از « برده دار» خبری نباشد ویا عکس آن .

بر گردیم به مثالی که آقای « پوهاند!؟» در زمینه ارائه داشته وبه چنین حکمی از جانب مارکس می رسند :        « سرانجام تضاد در جامعه انسانی ناپدید می گردد »

می توان از« جناب» شان پرسید ، که مارکس در کجا به چنین حکمی رسیده اند ؟ آیا نباید به گفته خودشان با        « شیوه منطقی » به جروبحث پرداخت ؟ آیا نباید به عادت سخیف بهتان زنی که در مورد « نادر » نمونه آن را دیدیم خاتمه داد؟ وقتی می بینیم که مارکس در نهایی ترین مرحله ، آنگاهیکه که دولت اضمحلال یافته وطبقات  ازبین می روند وتضاداساسی را« تضاد میان جامعه وطبیعت » که « با اسلوب تکامل نیروهای مولده حل میشود » تشکیل داده وگروه های اجتماعی کاردر بطن آن تضاد اساسی  پیکار شان را به خاطرگسترش نفوذ وتسلط بر طبیعت هر یک از جایگاه خاص خود ادامه می دهند ، یا ددهانی می کند ، نمی دانم آقای « پوهاند !؟ » از کجای این مطلب به « وحدت مطلق »ادعایی خود شان می رسند. اما « مائو » به آن مساله چنین پاسخ ارائه داشته است :

« پیدایش یک پروسه جدید یعنی چه ؟ یعنی اینکه یک واحد کهنه با اضداد متشکله خود برای یک واحد نو با اضداد متشکله اش جا باز میکند وبدینسان پروسه جدیدی پدید میآید که جایگزین پروسه قدیم میگردد . پروسه قدیم پایان می یابد ، پروسه جدید آغاز می شود . پروسه جدید نیز دارای تضاد های نوینی خواهد بود وتاریخ تکامل تضاد های خودرا شروع میکند .» ـــ پنج اثر فلسفی

آقای « پوهاند !؟» در دو مورد دیگر نیز در رابطه با اندیشه های مارکس تماس گرفته اند : رابطه هستی مادی  با شعوراجتماعی و رابطه انسان با قوانین تکامل اجتماعی .

اگر از تصرف بیجای شان در رابطه با حکم تاریخی مارکس « هستی مادی انسان تعیین کننده شعور اجتماعی وی است » که آن را به شکل « موقف طبقاتی تعیین کننده شعور است » در آورده وبا مثال عامیانه مردم « سیر از دل گشنه خبر ندارد وسوار از دل پیاده »  یکی دانسته ، بدون آن که به تفاوت های آن مکث نماییم بگذریم ، سرانجام معلوم نمی شود که آقای « پوهاند !؟» چه چیزی را می خواهند نفی ویا اثبات نمایند . مثال هایی را که از افراد حزب بر سر قدرت ارائه می دارند اگر به هدف این باشد تا آن حکم داهیانه مارکس را نقض نمایند ، خلاف انتظار شان ، همه موید آن حکم می باشد . چه همان طوری که مارکس گفته بود ، افراد بر سر قدرت در چین وشوروی روی عوامل متعددی که درصدها کتاب من جمله « مبارزه طبقاتی در شوروی » ، « انقلاب فرهنگی چین » ،     « چین پس از مائو » ، « ومائو پنجمی بود » ، « نئومنکلاتورا » ، « احیا ی سرمایداری در شوروی » و . . . کردار شان به بررسی گرفته شده است، در عمل ثابت ساختند که نه تنها « هستی مادی انسان تعیین کننده شعور انسان است » ؛ بلکه یک اصل دیگر دیالکتیک ماتریالیستی « تبدیل اضداد به یکدیگر»  از صحت کامل برخوردار بوده ، نباید یک لحظه در جریان مبارزه آن را از نظردور داشت . اگر بر من خورده نگیرید ، موجودیت فعلی جناب عالی نیز می تواند دلیلی باشد بر صحت«  تبدیل اضداد به یکدگر» و « تبدیل یک ضد به ضد خودش » . هرگاه خواسته باشید این مبحث را به صورت جداگانه باز نماییم ، من پیشنهاد می نمایم تا لااقل از لحاظ تاریخی تا زمان « محمد » بحیث یک فیلسوف و متعاقب آن یک « امپراتور » پیش برویم ، در آن صورت خواهیم دیدکه آن حکم تا چه حد داهیانه ومنطبق بر واقع بود . واگر منظور شان اثبات آن حکم مارکس است بگذارند تا کسی دیگری این مامول را انجام دهد ، تا از یک جانب به افکار مارکس دست بردی زده نشود واز جانب دیگر جناب شان مرتکب گناه کبیره ! نشده باشند .

سرانجام آقای « پوهاند !؟» برای اولین وآخرین بار هنگامی که می خواهند ، یکی دیگر از احکام مارکس را نقد کنند به اسلوب علمی پناه برده موخذ متن مورد نقد را تذکر می دهند ــ با آنکه از ایشان انتظار می رفت وقتی می خواهند مطلبی را ازمارکس ویا هر کس دیگری که باشد ، به  نقد کشند ، باید به خود آن اثر ویا کتاب مراجعه نمایند تا به علاوه آن که از ماقبل ومابعد جمله ویا حکم مورد انتقاد مطلع گردند ، درصد امکان تصرف فرد میانجی نیز منتفی گردد . ـــ ایشان به نقل از ژاک دریدا از کتاب شبح های مارکس ص 108 می نگارند ـــ گویا نامبرده از رساله هژدهم برومر مارکس نقل قول می نمایند ــــ     « انسان خود تاریخ خودرا میسازد اما ، نه به دلخواه خود ونه تحت حالاتی که خود برگزیده باشد بلکه تحت حالات که از گذشته به ارث می برد . عنعنه تمام نسلهای گذشته مانند کابوسی بر مغز زندگان سنگینی میکند » .

« پوهاند !؟» ما که در تحریف حقایق وبرداشت نادرست از یک حکم تبحر خاص خود شان را دارند از این حکم چنین استنباط می نمایند که گویا مارکس « قوانین تکامل اجتماعی را از حوزه اراده انسان بیرون میداند ومیگوید همین قوانین در واقع اراده انسان را جهت میدهد .»

خواننده عزیز ، اینکه « پوهاند !؟» ما چگونه قادر شدند ازچنان حکمی به آن استنتاج دست یابند ، باور کنید درک آن از توان من بالاتراست ، شاید دلیل« پوهاند» نشدن من باشد ، به همین لحاظ آن درک بیمارگونه را می گذاریم برای خودش ودرعوض می بینیم که آن حکم چندبخش  وچه معانیی را در خود حمل می نماید :

« انسان خود تاریخ خودرامیسازد » ، « اما نه به دلخواه خود ونه تحت حالاتی که خود بر گزیده باشد بلکه تحت حالات که از گذشته به ارث می برد » ، « عنعنه تمام نسلهای گذشته مانند کابوسی بر مغز زندگان سنگینی میکند» از آن جایی که قسمت اول واضح تر از ان است تادر فهم آن کسی بتواند مغالطه کند از آن می گذریم . فکر می کنم آنچه موجب گردیده تا « پوهاند!؟» ما ازآن به ناتوانی انسان در تغییر قوانین از دیدگاه مارکس  برسد ، مشکل شان در فهم همان دوجمله بالایی باشد .ـــ فرا موش نکنید که مارکسیزم از طرف کسی متهم به نا دیده گرفتن اراده انسان شده که خود به « عزت وذلت از جانب خداست » اعتقاد داشته ومی نگارد « والله اعلم بالصواب » . یعنی وقتی پای تفکر برتر ! خودش در میان است نه تنها انسان را صاحب کوچک ترین نقش واراده در تغییر زندگی مادی ومعنوی نمی داند بلکه حتی فهم ودرک انسان را نیز زیر سوال برده فقط « الله » را « اعلم » می داند . ـــ

 در این جا بدون آن که ایشان را به مطالعه متون مارکسیستی دعوت نمایم تا خود تفاوت بین دید مارکسیستی و     « اعتقادات دوران ساز !!» شان را دریافته برای ماهم توضیح دهند ، وقتی « م. ل. »ها هدف از مطالعه فلسفه را نه تفسیر جهان بلکه تغییر جهان می دانند ونظریه مارکسیستی شناخت را تا شناخت منطقی ارتقا می دهند ، چه می خواهند بگویند ، آیا در پرتو چنین بینشی انسان مهره بی اراده وناچیز مقابل نیروهای طبیعت وجامعه است ویا در پرتو بینشی که « ازل وابد» را به رسمیت می  شناسد .؛ با ارائه یکی دو مثال می خواهم مفهوم جمله های مارکس را به زبان ساده بیان دارم :

همه می دانیم که « اسکندر مقدونی » یکی از محدود جهان کشایانی بود ، که درکمترین زمان ممکن بر بخش اعظم از دنیای شناخته شده آن روز مسلط شده ، نه تنها تاریخ خود واقوام هلینی را رقم زد بلکه تاریخ میلونها انسان دیگررا نیزاز امروز تا فردا دگرگون نمود. اما این اسکندر با تمام نبوغ نظامی خود نه مانند « بوش و     بلیر»  راکت را به کار گرفت ونه هم هواپیما را . نه توپ داشت ونه هم تانک . بیچاره ناگزیر بود تا خود رنج سفررا تحمل وبر سر آن جان بازد . او نه تنها نتوانست دنیای مفتوح خویش را با « صدور دیموکراسی !» شاد سازد ؛ بلکه حتی نظام برده داری را نیز نتوانست فروریزاند . تمام این نا توانی ها به چه معنا ست ، آیا وی بی استعداد تراز« بوش » بود ویا نمی خواست دیر تر عمر کند ؟ جواب هر دوسوال منفی است . چه اونه تنها می خواست دیرتر عمر کند ، بلکه صدها مرتبه در مقایسه با « بوش» هوشیار تر هم بود . آنچه اورا مغلوب مرگ ساخته به صورت دقیق همان حکم مارکس بود که انسان ها تاریخ خویش را می سازند اما نه به دلخواه خود ، بلکه تحت شرایطی که از گذشته به ارث برده اند .

به همین سان می توان از « کرستف کولمب » و کشف دنیای جدیدش یاد آوری کرد وهزاران مثال بارز دیگر . آقای « پوهاند !؟» ، وقتی خواسته باشید « پسران ناخلف » را نشانی کنید ، عربده می کشید که آنها بدون در نظرداشت میزان رشد نیروهای مولده در کشور های شان ، قبل از وقتی که مارکس را منظور نظربود ، دست به چنان عملی زدند ؛ یا به عبارت دیگر تاریخ خودرابدون در نظرداشت میراثی که از گذشتگان برای شان به ارث مانده بودخواستند رقم زنند ، اما زمانی که می خواهید در مورد مارکس بنویسید ، وی را به اتهام آن که گویا انسان را در کشف قوانین طبیعت وجامعه وتاثیر گزاری برآن نا توان معرفی داشته به ملامتی می گیرید . به علاوه این که معنی « کوسه ریش پهن » تان را باید خود بدانید ، این نکته رانیز در نظر داشته باشید که ماتریالیزم دیالکتیک وماتریالیزم تاریخی درمقایسه با تمام افکار قبل وبعد از خود ، نه تنها انسان را قادر به درک قوانین طبیعت وجامعه می داند؛ بلکه به وی می آموزد که چگونه باارتقای شناخت اش از اشیا وپدیده ها و سیر متوالی آن را در نظرداشتن به کشف قوانین طبیعت وجامعه نایل آمده، آنرا به نفع خویش تغییر دهد . انقلاب اکتبر ، انقلاب چین وسایر انقلاب های مشابه ـــ بررسی عوامل شکست آن ها باشد سرجایش که موضوع این نبشته نیست ـــ خود گواه بر این بوده که برای اولین بار در تاریخ بشریت مکتب فکریی خواسته مطابق به افکار ونظریه هایی از قبل مدون بنای جوامع جدید ی را با قانونمندی های خاص خودش بگزارد . در صورتی که چنین طرز تفکری قادر نباشد انسان را در پیکار بدون توقف وی علیه طبیعت یار ومدد گار باشد به یقین که « والله اعلم بالصواب» نمی تواند به انسان چندان کمکی را ارزانی دارد .

نکته دیگری که درهردونبشته آقای « پوهاند !؟» به شدت جلب نظر می نماید ، تلاش آنها به خاطر« ایدیو لوژی » زدایی و« عقیده » زدایی می باشد . چنانچه می فرمایند : « آنان که به دلیل محبت کور در بند ایدیولوژی وعقیده باقی میمانند باید بدانند که عزیزان دوست داشتنی خود را نیز پس از مرگ شان باید دفن کنیم» ویا « ویروس ایدیولوژی » . امید است تفتیش عقاید تلقی نگردد ، که در شان آن هایی که به « بگذار صد گل بشکفد وهزاران مکتب باهم رقابت کنند ...» باور مند هستند ، چنین اتهامی نگنجد ؛ هرگاه پرسیده شود که آیا جناب ایشان تمام ایدیولوژی ها وعقاید من جمله اسلام را نیز « ویروس » می دانند ویا اینکه از این تذکر ایدیولوژی خاصی را در نظر داشته اند ؟ به علاوه وقتی ایشان می خواهند « آش رابه نرخ روز تناول بفرمایند » ، وعلیه « بنیاد گرایی در قلمرو دین » نیز به مانند « بناید گرایی در قلمرو علم » موضعگیری نمایند ، روشن وآشکار بیان نمی دارند که منظور شان از آن مساله چیست؟ آیا می شود چنین طرز دیدی را انتقاداز خود  خجولانه از بیعت شان برای « ملا محمد عمر» دانست ویا کدام هدف  دیگری را می خواهند بیان نمایند اما گربزه اظهار آن را ندارند ؟ به علاوه تا جایی که از معنای مستقیم « بنیاد گرایی دینی » بر می آید ، می توان آن را به کسی نسبت داد که در دین « اصول گرا ویا بنیاد گرا» باشد ، به تعبیر دیگر هر مسلمانی که به « پنج بنای » مسلمانی معتقد بوده وبه آن عمل کند ،    « بنیاد گرا» می باشد . این که امروزبرخی ها به آن بار سیاسی داده اند از معنی اصلی آن چیزی نمی کاهد . اگر منظور شان درواقع همین باشد که گفته آمد ، باید پذیرفت که سوال نشریه « شعله جاوید ، دوره سوم »  مبنی برآن که آیا هنوز به همان شدت پاکستان در اجرای عبادت مقید هستند ویا چطور ؟ زیاد بی مناسبت نبوده است . وهرگاه منظور شان استفاده از اسلام به مثابه ابزاری جهت تحقق اهداف  سیاسی باشد ، باید یاد بگیرند تا ازاین به بعد      « اسلام سیاسی » بنویسند تا از هر نوع تعبیر نادرستی جلو گیری به عمل آمده بتواند .

 از آن گذشته ، هر گاه پاسخ سوال « شعله جاوید ، دوره سوم » مثبت باشد ، نباید این را فراموش نمایند که یکی از پیشوایان بنام مذهبی شان گفته است « زندگی دنیا عقیده وجهاد در راه آن می باشد » . چطور می شود ، هم تمام   « حیات » را به «عقیده وجهاد » در راه آن خلاصه نمود وهم از موضع همان مذهب علیه هر دو«عقیده وجهاد» قرار گرفت . باور کنید چنین طرزدید ی ازاصل « دیالکتیکی همگونی اضداد» پا فراتر می گذارد . واگر از من دلگیر نگردید برخلاف روشنفکران که چنین طرزالعملی را « اپورتونیزم » می نامند ، مردم وعوام الناس به چنین شخصی « بی مسلک » خطاب می نمایند . به علاوه « پوهاند !؟» صاحب باید متوجه باشند که نفی عقاید وایدیولوژی ها ایشان را به نفی بخشی از تاریخ جوامع بشری نکشاند .

آقای « پوهاند!؟» ، بعد ازاشاره های کوتاه در فوق یک تذکر وتوصیه صمیمانه نیز خدمت تان دارم . شما که به همان عبارت معروف خود را چنان « پرزور»  احساس می کنید که صدای تان را مقابل مارکس ، لنین ومائو که هر یک بیشتر از هزاران صفحه در موارد مختلف ازخود به یاد گار گذاشته اند ؛  بلند نمایید ، اگر زحمت نباشد لطف نموده  از یکی از دوستان که فهمش از زبان آلمانی ، بیشتر از فهمی باشد که من وشما اززبان فارسی دری داریم ، در رابطه با آثار مارکس پرسش به عمل آرید . مطمئن باشید شخص مورد سوال در صورتی که با آثار مارکس ــ ازموضع موافق ویا مخالف فرقی نمی کند ــ آشنایی داشته باشد برای تان خواهد گفت :  مجموع آثار مارکس که به بیشتراز ده هزار صفحه بالغ می گردد ، به علاوه آن که در زمینه های فلسفی ، اجتماعی ، تاریخی واقتصادی بیشتر از یک قرن داغترین مطلب مورد بحث جوامع روشنفکری بود وبه همان مناسبت مارکس در انگلستان وآن هم از طریق B.B.C. در یک همه پرسی به حیث مرد هزاره انتخاب گردید ، در زمینه املا وانشا نیزبه مثابه محکی به خاطرتشخیص صحیح از سقیم اعتبار داشته است . با در نظرداشت مطلب بالا، آیا بهتر نخواهد بود قبل از آن که از موضع یک    « پوهاند !؟» به نقد افکار واندیشه های مارکس دست می یازید ، اندکی بیشتر متوجه املای تان در زمینه ها آتی باشید :

از آن جایی که زبان فارسی دری یکی از محدود زبان هاییست که درآن از همان زمانه های قدیم تا اکنون قاعده واصول درست نویسیی که برای همه قابل قبول باشد وجود ندارد ، وهر کس به میل ورغبت خود گاهی برخی کلمه هارا متصل می نویسد وبرخی را منفصل وبه حساب آخندی « تعداد مجتهدین ازمجموع مقلدین بیشتر است » من در این جا بیشتر به آن نکاتی از خطا های املایی « پوهاند !؟» صاحب اشاره می نمایم که اگر نگوییم همه استادان رشته به آن اجماع دارند می توان به جرئت از توافق اکثریت قاطع به آن یادآوری نمود .

 ۱ ــ خلاف خط عربی که در آن نقطه وشکل ( علامت های حرکت ها» بنابر ضرورت امتزاج اقوام غیر عرب با اعراب به وجود آمد در زبان فارسی دری از همان ابتدا تا اکنون در هیچ زمانی هر سه مصوت کوتاه یعنی حرکت های « زبر ، زیر وپیش » وجود نداشته در آثار قدما نیز به جز « کلیله ودمنه » وآن هم صرف در رابطه با برخی کلمه های عربی ، در هیچ جایی به کار گیری آن مروج نبوده ، استفاده ازآن مجاز نمی باشد . وآن که به این بدعت دست می یازد باید بپذیرد که اشتباهی را مرتکب می گردد ـــ به همان طوری که استفاده از مصوت های آلمانی وفرانسوی در نبشته انگلیسی غیر مجاز وغلط می باشد ـــ      با  در نظرداشت این اصل نوشته « پوهاند !؟» صاحب بیشتر از یک صدغلطی در خود دارد .

۲ ـــ به اعتبار  « فرهنگ معین » از آن جایی که همزه در الفبای زبان فارسی وجود ندارد ، لذا استفاده از آن درنوشتن یک متن فارسی نمی تواند مجاز باشد ، گند قضیه زمانی بالامی گیرد که جناب « پوهاند !؟» دروسط ویا آخر کلمه های فارسی چون « اندیشه ، نوشته و . . »  آن را به کار می برند .

۳ ـــ استفاده از تنوین هنگام به کار بردن کلمه های عربی زمانی می تواند مورد انتقاد قرار نگیرد که      لا اقل در همان زبان عربی درست باشد . به صورت مثال : استفاده « پوهاند!؟» از کلمه «عمدتا"» به علاوه آنکه هرگاه از ترکیب زبانی براساس قاعده عربی درست می بود ؛ نیز  زیبا نبود ، در اصل عربی خود نیز غلط است چه بنابر قواعد صرف ونحو در زبا ن عربی ، علامه تنوین بالای پایه الف زمانی می تواند تحریر یابد که کلمه در اصل به « ت» ختم شده باشد مانند « موقت ، مصلحت واز این قبیل » . از آن جایی که کلمه « عمده » به « ت » ختم نگردیده وبا « ه » دونقطه (ة )  ختم می گردد لذا بایدعلامه تنوین نیز بر بالای « ة » نوشته شود .

۴ ـــ عدم مراعات قانون انفصال هنگام به کارگیری « می ، که ، را » وقتی خواسته اند آن ها را با ماقبل ویا مابعد پیوند دهند . به ویژه وقتی خواسته اند پیشاوند فعل استمراری « می » را با افعال مابعد پیوند دهند ، به گفته ایرانی ها« شورش را درآورده » به جز چهار یا پنج جای که منفصل نوشته اند بیشرازده ها بار آن را متصل نگاشته اند ، که اگرازعدم دقت شان مایه نگرفته باشد ، می توان تاثیر منش سیاسی شان را که « هم به میخ وهم به نعل زدن است » باز تاب دهد .

٥ ـــ هرچند جذب کلمه های بیگانه در یک زبان واستفاده به جا ازآن ، به مثابه قوت ونمود حیات همان  زبان شناخته شده است ، باوجود آن نباید یک نکته رانادیده گرفت ، که چنین به کارگیریی باید براساس ضرورت باشد ـــ استفاده  ازکلمه های عربی در زبان فارسی دری در صورتی که آن را تابع دستور زبان خویش ساخته باشیم از این قاعده مستثنا است ـــ نه به خاطر  تفنن وتنبلی ذهن . به همین اساس باید از جناب « پوهاند !؟» پرسید ، ضرورت استفاده از کلمه « مودل » انگلیسی در کنار نمونه وسرمشق چه بوده است ؟

٦ ـــ  هرگاه فردی چون من نوعی که نه ادعای « پوهاند » ی دارد ونه هم با عبا وقبای « اکادمیک » افاده می فروشد کلمه غلطی چون « بالاخره » را که فارسی زبانان آن را بدون درنظرداشت قواعد دستوری زبان عربی مورد استفاده قرارمی  دهند،  شاید بتوان باا غماض ازاشتباه  آن ها گذشت ؛ اما « پوهاند !؟» صاحب چه ؟ مگر نمی شود به عوض آن کلمه زیبای فارسی دری « سرانجام » ویا کلمه درست عربی آن « آخرالامر » را نوشت ؟

آقای « پوهاند !؟» این مختصر را که امید است زیاد اسباب تکدر خاطر مبارک نشده باشد نگاشتم ، تا نپندارید که اگر شما را « کلاهی » ازآن « نمد » دردست است ، دیگران بی « کلاه » شده ویا در اصل      « کلاه دوزان » مرده اند . & & &